تبليغاتX
ERAGON 7 - فرمانروای نابودی - فصل دوم (شکست ژاکوبن)

ERAGON 7

شعرهای شل سیلور استاین – کتابهای تخیلی – سریال جواهری در قصر

ژاکوبن به فرماندگان نظامی دستور اماده باش داده بود . او می خواست برای گرفتن  بهای خون پدر خود به جنگ با گابلینها برود . اما او از هیچ چیز خبر نداشت .

سربازان بشدت در حال تمرین و جنگاوری بودند . مردم نیز با پچ پچ به یکدیگر شایعاتی را نسبت به ژاکوبن می گفتند و او را مستحق فرمانروایی اکودار نمی دانستند .

از اغاز کنت مربیس با ژاکوبن بر سر ناسازگاری گذاشت و او را به تمسخر گرفت . ژاکوبن با خشم به او نگریست و دستور داد که از قلعه خارج شود ولی کنت از دستور او سرباز زد و به او گفت : ای فرمانروای جوان تو هرگز نمی توانی بر من غلبه کنی . پس اگر می خواهی همینجا بمانی باید به حرفهای من گوش کنی .

ژاکوبن بشدت عصبانی شد و دستور دستگیری کنت مربیس را داد . اما هیچ یک از سربازان به فرمان او گوش نکردند .

چون همه از قدرت کنت خبرداشتند و خود را قربانی خشم فرمانروای جوان نکردند .

ژاکوبن با خشم به سربازان نگریست و همه انها را خیانتکار شمرد و دستور برگزاری دادگاه نظامی را داد .

ساعتی بعد دادگاه تشکیل شد و به فرمان ژاکوبن تمام سربازان به خیانت محکوم شدند و تا 2 ماه دستمزدشان قطع شد .

ژاکوبن با خشم نفرت به کنت برمیس و سربازان نگریست و از دادگاه خارج شد .

ژاکوبن با این کارهایش خشم دیگران را نسبت به خود افزایش داد . در روزهای بعد سربازان بی چون چرا به حرفهای ژاکوبن گوش فرا می دادند اما معلوم بود که هیچیک از انها از او خوششان نمی اید .

هفته ها از پس هم می گذشت و خبری از گابلینها نبود و ژاکوبن هم با خاطری اسوده به جنگ اینده فکر می کرد . به جنگ بر علیه گابلین ها . . .  .

در هفته های بعد کارهای خودسرانه کنت مربیس بشدت افزایش یافت بطوری که نزدیک بود بین انها جنگ در بگیرد . اما گارو انها را از هم جدا کرد و نگذاشت کسی از این موضوع با خبر شود .

گارو مردی شریف و مطیع بود که بلمن به او اعتماد کامل داشت . رتبه گارو و کنت با یکدیگر یکسان بود اما کنت  مردی خبیث و خشن بود .

ژاکوبن دیگر از اوضاع قصر خوشش نمی امد . از زمان مرگ بلمن نه تنها به رتبه ژاکوبن که حالا فرمانروای اکودار شده بود افزایشی پیدانشده بود بلکه دیگر مثل گذشته نیز مورد احترام نبود .

تمام کسانی که قبل از مرگ بلمن خود را دوست او می پنداشتند حال دشمن او شده بودند و در اکثر مواقع بر ضد او حرف می زدند .

ژاکوبن فهمید که با مرگ پدرش کار او نیز تمام شده است .

افراد همه گوش به فرمان کنت برمیس شده بودند و ژاکوبن نقش مترسک را بازی می کرد . حتی از دست گارو هم کاری بر نمی امد . چون او تک و تنها بود .

ژاکوبن با خشم به گذشته می اندیشید .به حرفهای پدرش به گفته هایی که دشمنان خود را چه کسانی خواند . ژاکوبن فهمید که پدرش از خیانتکارانی مثل مربیس خبر داشته و ان هشدار هارا به او داده بود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 21:8  توسط سینا   |