مرد با گامهایی اکنده از وحشت و نگرانی بسمت برج می رفت . پله ها همچون سد هایی از خشم در جلوی راه او قرار داشتند . مرد با تمام قوا بسمت بالا رفت و خود را در بالاترین نقطه قصر قرار داد .
باد با قدرتی وصف نشدنی به شانه های مرد ضربه می زد . مثل این بود که می خواست رازهایی را به او بگوید . مرد با چشمان تیز بینش به وسعت اکودار نگریست . جنگل در تاریکی مطلق قرار داشت و دره ها مملو ء از خطر بود .
مرد با چشمان سرخ رنگش به اکودار نگریست . به اکوداری که تا چندی پیش در دست گابلین ها بود . گابلینهای خونخواری که به اکودار حمله کرده بودند و انرا به تصرف در اورده بودند و اگر کارهای بلمن نبود هنوز اکودار در دست گابلینها بود .
صدای شیپور ممون در قصر به صدا در امد . مرد با سرعت خود را به سرای اصلی قصر یا همان تنهاگاه بلمن رسانید . افراد همه با نگرانی در پشت در به انتظار ایستاده بودند . مرد به داخل سرا رفت و خود را به بلمن رسانید .
بلمن با صدایی غرش مانند رو به مرد گفت : ژاکوبن تو در اغاز با مشکلات فراوانی درگیر خواهی بود . پس با اراده خود با انها غلبه کن و هرگز سکوت نکن .
ژاکوبن با چشمان سرخش رو به بلمن گفت : پدر من بهای خون تورا خواهم گرفت .
بلمن سرفه شدیدی کرد و با صدایی بریده گفت : پسرم دشمنان تو همه جا هستند ، پس اگاه باش و به کسی اعتماد نکن . هر وقت احساس تنهایی و ضعف کردی به پیش گارو برو . او مردی مستعد و قابل اعتماد است .
ژاکوبن با سر حرفهای پدرش را تایید کرد و با سکوت به پدرش نگریست .
بلمن چشمانش را بست و خود را اماده سپردن به مرگ نمود . ژاکوبن بر گونه ی پدرش بوسه ای زد و برای اخرین بار با او وداع کرد .
حال بلمن مرده بود .
ژاکوبن به بیرون از سرا امد و بدون توجه به پرسش های دیگران بسمت دروازه های قلعه براه افتاد . سربازان بدون هیچ پرسشی دروازهای خروجی قلعه را بسوی او گشودند .
حال دیگر ژاکوبن تنها شده بود . او پدرش و تمام وجودش را از دست داده بود و مسبب اصلی مرگ پدرش را گابلینها می دانست . پس در فکر انتقام شد .
انتقامی خونین و مرگبار
" پـــــــــــــایـــــــــــــان فــــــــصـــــــل ا و ل "
