تبليغاتX
ERAGON 7

ERAGON 7

شعرهای شل سیلور استاین – کتابهای تخیلی – سریال جواهری در قصر

فرمانروای نابودی - فصل چهارم "فرار"

ژاکوبن بسمت قلعه می رود و پشت سرش درهای قلعه را با شدت می بندد . با خود به کارهایش فکر می کند . اخر او چه کاری را انجام داده بود که تا این حد بی مرتبه گشته بود .

شب شد و تاریکی سرتاسر اکودار را فرا گرفت . مردم با مشعلهای خود به خانه هایشان می رفتند . هیچ کودکی در کوچه ها دیده نمی شد . حتی بزرگسالان نیز همه در حال رفتن بودند . چون دیگر همه از حقه های گابلینها می ترسیدند .

گارو با گامهایی پاورچین به پشت اتاق ژاکوبن می اید و به ارامی در می زند . ژاکوبن فقط به عکس پدرش نگاه می کند .

گارو به ارامی خود را معرفی می کند .

ژاکوبن در را بروی او باز می کند و به او خیره می شود تا بداند او چکاری دارد . گارو اتفاقات صبح را به ژاکوبن یاداوری می کند و به او می فهماند که ماندن در قلعه برای او خطرناک است .

ژاکوبن با خشم به گارو می گوید که فکر می کرده او از دوستانش است ولی حالا می بیند که او هم از طرفداران مربیس است .

گارو رو به ژاکوبن می گوید که تنها او بوده که با رای انها مخالفت کرده و حالا هم می خواهد با ژاکوبن باشد تا از اکودار فرار کنند .

ژاکوبن به سرای خود می نگرد . به عکسهای داخل تابلوها ، به عکسهای اجداد پر عظمت خود . به اجدادی که مانند شیر از اکودار مراقبت کردند و انرا نسل به نسل به هم سپردند .

ژاکوبن خود را بی قدرت می دید . او خود را فردی نالایق و بی مصرف می دانست و از اینکه می بایست قلعه را ترک می کرد احساس شرمساری داشت .

احساسی پر از وحشت موش مانند . . .

ژاکوبن شمشیر تیز و برانش را برداشت و وسایل مهم خود را جمع کرد و بهمرا گارو بسمت دروازه های قلعه رفت .

نگهبانان در خواب بودند . گارو با پرتاب سنگ بسمت یکی از نگهبانان او را بیدار کرد . نگهبان در تاریکی شب چشمکی تحویل گارو داد و دروازه را به ارامی بالا کشید .

گارو و ژاکوبن بسرعت از انجا خارج شدند و در تاریکی شب به جنگلهای تاریک اکودار خزیدند  .  .  .

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 21:12  توسط سینا   | 

فرمانروای نابودی - فصل سوم - تسلیم یا فرار

ژاکوبن با صدای ضربه هایی که بر در اتاقش کوبیده می شد بیدار شد و با صدای خفه و توام با خشم گفت بیا تو

در باز شد و کنت مربیس با پوزخندی حیوانی به ژاکوبن تعظیم کرد و دوباره ان پوزخند را تکرار کرد .

ژاکوبن با همان صدا رو به مربیس می گوید که چه کار داری و کنت مربیس رو به ژاکوبن می گوید که می خواهد به او هشدارهایی بدهد .

ژاکوبن با خنده می گوید : لاک پشت پیر چه هشداری !

کنت مربیس که توقع چنین حرفی را از ژاکوبن نداشت قیافه اش درهم می رود اما بعد از چندی دوباره ان پوزخند حیوانی را از سر می گیرد و رو به ژاکوبن می گوید که برای در امان ماندن از خطرهای پیش بینی نشده بهتر است حکومت را به واگذار کند .

ژاکوبن با چشمان سرخش که مانند گلوله های اتش می ماند به مربیس نگاه می کند و او را دشنام می دهد و بسمت قصر فئودال ها راه می افتد تا حرفهای انها را بشنود .

با رسیدن به انجا مربیس هم پشت ژاکوبن به انجا می رسد و داخل می شود .

ژاکوبن تمام حرفهای مربیس را به فئودالها می گوید و منتظر پاسخ انها می شود .

الکسی که فئودال اعظم است به نگهبان دروازه دستور می دهد که تمام فرماندگان و روئسای قصر را جمع کند .

چندی بعد همه افراد با نفوذ در قصر فئودالها دور هم جمع می شوند .

الکسی خطاب به ژاکوبن می گوید که او قدرت اداره اکودار را ندارد و بهتر است حکومت را واگذار کند .

ژاکوبن که تا اینجا فکر می کرد الکسی می خواهد خیانت مربیس را بهمه بگوید باخبر می شود که تمام اینها نقشه ای شوم برای به تله انداختن او بوده .

الکسی جمع را به رای گیری دعوت می کند و از انها می خواهد بدانند که می خواهند ژاکوبن فرمانروای اکودار باشد یا نه .

همه فرماندگان نظامی و فئودالها به جز گارو رای به واگذاری حکومت از ژاکوبن می کنند .

وجود ژاکوبن پر از خشم می شود و به روزهای خوش گذشته فکر می کند . به روزهایی که پدرش فرمانروای اکودار بود و تمام این افراد زیر سلطه او بودند .

زانوهای ژاکوبن سست می شود .

مگر چنین چیزی ممکن بود . یعنی تمام این افرادی که تا چندی پیش به پدر او خدمت می کردند خیانتکار بودند .

الکسی با فریاد ژاکوبن را از رویا خارج می کند و به او می گوید که باید در حضور همگان سلطنت خود را به مربیس واگذار کند وگرنه خیانتکار شناخته می شود و جزای او مرگ است .

ژاکوبن به کارهای پدرش فکر می کند . به اخرین کاری که او کرد . به کاری که موجب شد پای گابلینهای شیطانی از اکودار قطع شود . به کاری که موجب شد کشته شود .

ژاکوبن با خشم و نفرت و صورتی برانگیخته مانند اتش با چشمان اتشینش به همه جمع داخل نگاه می کند و با انگشت تک تک انها را نشان می دهد و از انجا خارج می شود .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 22:11  توسط سینا   | 

فرمانروای نابودی - فصل دوم (شکست ژاکوبن)

ژاکوبن به فرماندگان نظامی دستور اماده باش داده بود . او می خواست برای گرفتن  بهای خون پدر خود به جنگ با گابلینها برود . اما او از هیچ چیز خبر نداشت .

سربازان بشدت در حال تمرین و جنگاوری بودند . مردم نیز با پچ پچ به یکدیگر شایعاتی را نسبت به ژاکوبن می گفتند و او را مستحق فرمانروایی اکودار نمی دانستند .

از اغاز کنت مربیس با ژاکوبن بر سر ناسازگاری گذاشت و او را به تمسخر گرفت . ژاکوبن با خشم به او نگریست و دستور داد که از قلعه خارج شود ولی کنت از دستور او سرباز زد و به او گفت : ای فرمانروای جوان تو هرگز نمی توانی بر من غلبه کنی . پس اگر می خواهی همینجا بمانی باید به حرفهای من گوش کنی .

ژاکوبن بشدت عصبانی شد و دستور دستگیری کنت مربیس را داد . اما هیچ یک از سربازان به فرمان او گوش نکردند .

چون همه از قدرت کنت خبرداشتند و خود را قربانی خشم فرمانروای جوان نکردند .

ژاکوبن با خشم به سربازان نگریست و همه انها را خیانتکار شمرد و دستور برگزاری دادگاه نظامی را داد .

ساعتی بعد دادگاه تشکیل شد و به فرمان ژاکوبن تمام سربازان به خیانت محکوم شدند و تا 2 ماه دستمزدشان قطع شد .

ژاکوبن با خشم نفرت به کنت برمیس و سربازان نگریست و از دادگاه خارج شد .

ژاکوبن با این کارهایش خشم دیگران را نسبت به خود افزایش داد . در روزهای بعد سربازان بی چون چرا به حرفهای ژاکوبن گوش فرا می دادند اما معلوم بود که هیچیک از انها از او خوششان نمی اید .

هفته ها از پس هم می گذشت و خبری از گابلینها نبود و ژاکوبن هم با خاطری اسوده به جنگ اینده فکر می کرد . به جنگ بر علیه گابلین ها . . .  .

در هفته های بعد کارهای خودسرانه کنت مربیس بشدت افزایش یافت بطوری که نزدیک بود بین انها جنگ در بگیرد . اما گارو انها را از هم جدا کرد و نگذاشت کسی از این موضوع با خبر شود .

گارو مردی شریف و مطیع بود که بلمن به او اعتماد کامل داشت . رتبه گارو و کنت با یکدیگر یکسان بود اما کنت  مردی خبیث و خشن بود .

ژاکوبن دیگر از اوضاع قصر خوشش نمی امد . از زمان مرگ بلمن نه تنها به رتبه ژاکوبن که حالا فرمانروای اکودار شده بود افزایشی پیدانشده بود بلکه دیگر مثل گذشته نیز مورد احترام نبود .

تمام کسانی که قبل از مرگ بلمن خود را دوست او می پنداشتند حال دشمن او شده بودند و در اکثر مواقع بر ضد او حرف می زدند .

ژاکوبن فهمید که با مرگ پدرش کار او نیز تمام شده است .

افراد همه گوش به فرمان کنت برمیس شده بودند و ژاکوبن نقش مترسک را بازی می کرد . حتی از دست گارو هم کاری بر نمی امد . چون او تک و تنها بود .

ژاکوبن با خشم به گذشته می اندیشید .به حرفهای پدرش به گفته هایی که دشمنان خود را چه کسانی خواند . ژاکوبن فهمید که پدرش از خیانتکارانی مثل مربیس خبر داشته و ان هشدار هارا به او داده بود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 21:8  توسط سینا   | 

فرمانروای نابودی - فصل اول (مرگ بلمن)

مرد با گامهایی اکنده از وحشت و نگرانی بسمت برج می رفت . پله ها همچون سد هایی از خشم در جلوی راه او قرار داشتند . مرد با تمام قوا بسمت بالا رفت و خود را در بالاترین نقطه قصر قرار داد .

باد با قدرتی وصف نشدنی به شانه های مرد ضربه می زد . مثل این بود که می خواست رازهایی را به او بگوید . مرد با چشمان تیز بینش به وسعت اکودار نگریست . جنگل در تاریکی مطلق قرار داشت و دره ها مملو ء از خطر بود .

مرد با چشمان سرخ رنگش به اکودار نگریست . به اکوداری که تا چندی پیش در دست گابلین ها بود . گابلینهای خونخواری که به اکودار حمله کرده بودند و انرا به تصرف در اورده بودند و اگر کارهای بلمن نبود هنوز اکودار در دست گابلینها بود .

صدای شیپور ممون در قصر به صدا در امد . مرد با سرعت خود را به سرای اصلی قصر یا همان تنهاگاه بلمن رسانید . افراد همه با نگرانی در پشت در به انتظار ایستاده بودند . مرد به داخل سرا رفت و خود را به بلمن رسانید .

بلمن با صدایی غرش مانند رو به مرد گفت : ژاکوبن تو در اغاز با مشکلات فراوانی درگیر خواهی بود . پس با اراده خود با انها غلبه کن و هرگز سکوت نکن .

ژاکوبن با چشمان سرخش رو به بلمن گفت : پدر من بهای خون تورا خواهم گرفت .

بلمن سرفه شدیدی کرد و با صدایی بریده گفت : پسرم دشمنان تو همه جا هستند ، پس اگاه باش و به کسی اعتماد نکن . هر وقت احساس تنهایی و ضعف کردی به پیش گارو برو . او مردی مستعد و قابل اعتماد است .

ژاکوبن با سر حرفهای پدرش را تایید کرد و با سکوت به پدرش نگریست .

بلمن چشمانش را بست و خود را اماده سپردن به مرگ نمود . ژاکوبن بر گونه ی پدرش بوسه ای زد و برای اخرین بار با او وداع کرد .

حال بلمن مرده بود .

ژاکوبن به بیرون از سرا امد و بدون توجه به پرسش های دیگران بسمت دروازه های قلعه براه افتاد . سربازان بدون هیچ پرسشی دروازهای خروجی قلعه را بسوی او گشودند .

حال دیگر ژاکوبن تنها شده بود . او پدرش و تمام وجودش را از دست داده بود و مسبب اصلی مرگ پدرش را گابلینها می دانست . پس در فکر انتقام شد .

انتقامی خونین و مرگبار

                                                " پـــــــــــــایـــــــــــــان   فــــــــصـــــــل   ا و ل "

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:43  توسط سینا   |