تبليغاتX
ERAGON 7

ERAGON 7

شعرهای شل سیلور استاین – کتابهای تخیلی – سریال جواهری در قصر

MY Blog

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه ، امروز اومدم ادرس چند تا از وبلاگ دیگه خودمو بدم (اپ گیر نیاوردم اخه!)

وبلاگ تخصصی جی تی ای :

WWW.GTA-WORLD.BLOGFA.COM

وبلاگ تخصصی هری پاتر :

WWW.HOGWARTS-WORLD.BLOGFA.COM

وبلاگ تخصصی هک :

WWW.H4CK3RB14CK3R.BLOGFA.COM

وبلاگ تخصصی PSP :

WWW.PSP-PERSIAN-NETWORK.BLOGFA.COM

امیدوارم بهشون سر بزنید و خوشتون بیاد (نیومد هم مشکل خاصی پیش نمیاد )

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 22:13  توسط سینا   | 

سریالهای کره ای

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه .

امروز میخوام از فیلمای کره ای بگم که خیلی خیلی جذابن . نمی دونم شما سریال تاجر پوسان رو نگاه می کنید یا نه . این سریال به نوعی حماسه یه کارگره معمولی که به بزرگترین تاجر دوران خودش تبدیل میشه . توی اکثر فیلمها و سریالهای کره ای انسانهای معمولی در طول تاریخ تبدیل به جاودانه ها و قدرتمندترین ها شدن .

در جواهری در قصر یانگوم به بهترین اشپز و بهترین پزشک

در امپراطور دریا گنگ بوک به فرمانروایی قدرتمند

در انسان خوب فردی ولگرد به پلیسی با شرافت

و در تاجر پوسان کارگری به بزرگترین تاجر

همونطور که می بینین تو این سریالا نکته های مشترکی وجود داره و مشترک ترین چیز بینشون ابر قهرمان شدن اونا و عشقهای اوناس . همونطور که خودتون اگه دیده باشین تو هر 4 سریال بالا قهرمانهای داستان اکثرا 2 معشوق داشتن .

امپراطور دریا این هفته سه شنبه تموم میشه و اکثر بیننده هارو ناراحت می کنه . البته خود سریال هم پایان خوشی نداره و تو ذوق اکثر افراد میزنه . البته به تلخی اخرش ناراحت نشید و به کارگردان فحش ندید چون امپراطور دریا مثل اکثر سریالهای بالا ریشه واقعی داشته . گنگ بوک برده ای بوده که در گذشته تبدیل به بزرگترین فرمانروا شده و بین اکثر مردمای چین و کره به لقب خدای دریا مشهوره .

هیچوقت فکر نمی کردم به سریالهای یه کشور اسیایی علاقه مند بشم ولی حالا از طرفداران سریالهای کره ای هستم و عاشقانه سریالهاشو ارشیو می کنم .

ممنونم این اپو خوندید  

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 22:25  توسط سینا   | 

خسرو شکیبایی

مرگ ناگهانی بازیگر بزرگ کشورمون "خسرو شکیبایی"رو بهمه دوستداران این بازیگر ففید تسلیت میگم .واقعآ بازیگر خوبی بود و سنی هم نداشت .علت مرگ این بازیگر فقید نارسایی قلبی بود که متاسفانه هیچکس خبر نداشت . برای شادی روح این بازیگر بزرگ همتون فاتحه بخونید .

روحش شاد 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:41  توسط سینا   | 

شعر از شل سیلور استاین

کلاه

تدی گفت : "این کلاهه"

من هم سرم گذاشتمش یکراست

حالا بابا می گوید : "این لعنتی

لوله باز کن توالت کجاست ؟"

 

دختر مسخره

وقتی مامانش گفت : "غذا نخور با دست ! "

دختره ی مسخره گرفت نشست ،

بس که شیطون بود و بلا

غذایش را خورد با پا !

 

مبارک باشد

کسی جورابی اویزان نمی کند ،

کلوچه ای نمی پزد ،

و به اسمان نگاه نمی کند

برای دیدن ستاره ی تازه ای

کسی حرف نمی زند از برادری

کسی هدیه نمی دهد به کسی

خلاصه این که درخت کریسمس را

دوست ندارد هیچکس

سه ماه گذشته از کریسمس . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:32  توسط سینا   | 

سلام

سلام به دوستای گلم

امیدوارم حالتون خوب باشه و زندگیتون سرشار از دوستی . از خواهر خوبم  الی و دوست مهربونم شیده ممنونم که بهم سر میزنن . امروز حرف خاصی برای گفتن ندارم و فقط اومدم که اپی کرده باشم . خودمم دیگه مثل گذشته نیستم و نمیتونم مثل اوایل 2 روز یک بار وبلاگ رو اپدیت کنم . امروز میخوام یه وبلاگ قشنگ رو بهتون معرفی کنم : اسم این ویلاگ کتاب همراه هستش . البته منظور از همراه همون موبایله . این وبلاگ کتابهای جالب و قشنگی رو برای دانلود توی وبلاگش میزاره . همه کتابهای این وبلاگ در فرمت جاوا عرضه میشن که قابل استفاده در تمامی گوشیهاست . این کتابها امکانات زیادی دارن (مثل عوض کردن فونت ، جستجو ، راهنما و . . . ) . مضوعاتشون شامل : رمان ، علمی ، داستان کوتاه و . . . خیلی چیزای دیگه هستش . بهتون پیشنهاد می کنم به این وبلاگ سر بزنین و با دانلود کتاباش موبایلتون رو تبدیل به یه کتابخونه بکنید .  اینم ادرس این وبلاگ  :  www.ketabehamrah.blogfa.com

در اخرم به دوست عزیز و شفیق و همینطور  عوضی خودم شیدا باید بگم که دزد ، اشرار و هر چی که بمن نسبت دادی لایق پدر و مادر بی شعورته که گوسفندی مثل تورو پرورش دادن .

از باقی دوستام معذرت میخوام که اینارو گفتم ولی خب به بعضیا باید اینجوری حالی کرد .

خداحافظ همگیتون

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:2  توسط سینا   | 

برام اصلآ مهم نیس

تو این ماه خرداد اتفاقات بدی برای من افتاد . اصلآ انگار این ماه برای من شوم بود . از همه طرف بدبیاری اوردم و حالا امیدوارم با اغاز ماه جدید بدبیاری های منم تموم بشه . تو این مدت حتی تو اینترنت هم بد اوردم از یه طرف سوختن مودم و بعد هم پاور ، مثل این بود که کامپیوترم با من لج کرده بود . تازه بعد از تعمیرش دیگه به اینترنت وصل نمی شد و باعث شد برای چندمین بار توی این ماه ویندوز رو عوض کنم و بعد هم بدبیاری از جانب دوستان . نمی دونم چی بگم ؟ اخه اصلآ منظور خیلیهارو متوجه نشدم ولی اصلآ مهم نیست . چون دیگه نمیخوام به حرفهاشون گوش کنم و دیگه برام اهمیتی ندارن . چندروز پیش تصمیم گرفتم از روی ناراحتی بلاگمو ببندم و اینکارم کردم و صفحه سیاه جایگزین وبلاگ شد . اما هنوز ساعتی نگذشته بود که پشیمون شدم . اخه چرا؟ چرا باید بخاطر حرفای دیگران من بلاگمو میبستم پس دوباره به حالت اول برشگردوندم و حالا نسبت به اون فرد فقط حالت انزجار دارم !

انزجار . . . ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:14  توسط سینا   | 

لطفآ بخونید

سلام به همه دوستای گلم  از همتون ممنونم بخصوص از خواهر گلم و دوست خوبم شیدا که خیلی وقته ازش خبری نیست . از شیده جونم ممنونم که اینهمه بهم لطف داره .

ببخشید دیر برای اپ کردن اومدم . اخه سرم شلوغ بود و امتحانات نمیزاشت . راستی از جناب ایکس ایگرگ هم ممنونم که میره از جانب من توی وبلاگ دوستان فحش مینویسه . واقعآ ادم باید بیکار باشه که اینکارو کنه . تو اگه مردی یه ادرسی از خودت بزار  در هر حال از همه دوستان معذرت میخوام و خواهش میکنم اگه از طرف من کسی بهشون فحشی چیزی داد بدونن که من نیستم . ممنون از همتون .

فعلآ

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:47  توسط سینا   | 

نمایشگاه بین االمللی کتاب تهران !

نمایشگاه کتاب هم تموم شد . ادم یک سال تموم صبر می کنه تا نمایشگاه و بعد عین برق تموم میشه . البته شاید خیلی هاتون بگین خب کتاب فروشی که هست . اما واسه من و خیلی های دیگه که عاشق کتاب هستن ، نمایشگاه حکم یه بهشت رو داره که توش پر از کتابه .

بهرحال نمایشگاه خوبی بود . نسبت به نمایشگاه بین الملی خیلی کوچیک بود اما تا جای ممکن امکاناتش از پارسال بهتر بود . خیلی ها برای دیدن نمایشگاه اومده بودن . حتمآ به این جمله دقت کنین . فقط دیدن . یه عده هم واسه ناهار اومده بودن (مثل دوست خود من) و یه عده کثیر هم (75 درصد) مثل مرغای عاشق دست در دست هم اوده بودن تا بگن . . . (منم نمی دونم اومده بودن چی بگن) .

از همه چیز بگذریم این فروشنده ها یه چیز دیگه بودن ! ! !  

راستی تخفیفها هم بیداد میکرد (اخه 10 درصد هم شد تخفیف) . راستی نشر افق به من ارادت خاصی داشت . چون بعد از خریدن سری 5 جلد ارتیمیس فاول و حساب سر انگشتی قیمتهاش (حدود 17 ، 18 تومن) وقتی کتابارو به صندوق دادم ، خانوم فروشنده با یه لبخند گله گشاد گفت 3500 ! ! ! ! ! !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:14  توسط سینا   | 

تولد

امروز  9 / 1 / 1387 اراگون یک ساله شد . . .  .

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 13:49  توسط سینا   | 

عیدتون مبارک

سلام 

خوبید ؟

امیدوارم سال خوشی رو پشت سر گذاشته باشید و با خوشحالی به استقبال سال نو برید . کمتر از 2 هفته دیگه تا یک سالگی وبلاگم نمونده . یک سال چه زود گذشت . . .   .  تو این یک سال من دوستای زیادی پیدا کردم ، اما اکثرشون دوستای نامرئی بودن . دوستایی از جنس شیشه ، اما کدر .

البته همین که ادم بتونه بین چندین نفر ، حتی یه دوست واقعی هم گیر بیاره خودش کلی ارزش داره . از چند نفر خیلی متشکرم ، اول از خواهر مهربونم که هیچوقت پشتمو خالی نکرد و دوست خوب خوبم شیدا که همیشه برام حکم یه خواهر کوچولو رو داشته . از داداش محمد هم ممنونم  که همواره باهام همراه بوده و در خیلی جاها بهم کمک کرده .

این اسم سایت داداش محمد هستش که خیلی هم جالبه ( همه چی داره )  www.persianonline.sub.ir 

حتمآ عضو بشید .

خود منم تو این یک سال بیکار نبودم و یه 5 ، 6 تایی وبلاگ زدم و از همه خوشحال کننده تر با شیدا توی وبلاگش همکار شدم .

از اینکه یک سال باهام همراه بودین ممنونم .

سال خوشی رو براتون ارزو می کنم .

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 21:47  توسط سینا   | 

فالکو شاعری از جنس شل

فالکو نام مستعار "فرانک ژاکوبز" شاعر  ، اهنگ ساز ، نوازننده و خواننده اتریشی – امریکایی (با اصلیت فرنسوی) است که در سال 1963 در نیویورک متولد شده است .

فالکو شاعری خیلی خوبی است . شعرهای او مانند شعرهای شل سیلور استاین دارای زیبایی خاص است . اگر شما هم مثل من به شل سیلور استاین علاقه دارید حتمآ از فالکو هم خوشتان می اید .

شعرهای فالکو :

من دوستت دارم !

خدا هر کسی را که مثل من خوب باشد ، دوست دارد

اما هر کسی را که مثل تو باشد ، دوست ندارد

اما من تو را با همه بدی ات دوست دارم

چون دلم برایت می سوزد ، وقتی می بینم هیچکس دوستت ندارد !

 

تازه ی تازه

من یک ادم کاملا تازه شده ام

به من گفتند :

"چشمانت را عوض کن ،

گوشهایت را عوض کن ،

قلبت را هم عوض کن"

حالا یک ادم نو هستم

فقط مشکل کوچک اینجاست که اصلا نمی دانم که هستم !؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 21:36  توسط سینا   | 

فرمانروای نابودی - فصل چهارم "فرار"

ژاکوبن بسمت قلعه می رود و پشت سرش درهای قلعه را با شدت می بندد . با خود به کارهایش فکر می کند . اخر او چه کاری را انجام داده بود که تا این حد بی مرتبه گشته بود .

شب شد و تاریکی سرتاسر اکودار را فرا گرفت . مردم با مشعلهای خود به خانه هایشان می رفتند . هیچ کودکی در کوچه ها دیده نمی شد . حتی بزرگسالان نیز همه در حال رفتن بودند . چون دیگر همه از حقه های گابلینها می ترسیدند .

گارو با گامهایی پاورچین به پشت اتاق ژاکوبن می اید و به ارامی در می زند . ژاکوبن فقط به عکس پدرش نگاه می کند .

گارو به ارامی خود را معرفی می کند .

ژاکوبن در را بروی او باز می کند و به او خیره می شود تا بداند او چکاری دارد . گارو اتفاقات صبح را به ژاکوبن یاداوری می کند و به او می فهماند که ماندن در قلعه برای او خطرناک است .

ژاکوبن با خشم به گارو می گوید که فکر می کرده او از دوستانش است ولی حالا می بیند که او هم از طرفداران مربیس است .

گارو رو به ژاکوبن می گوید که تنها او بوده که با رای انها مخالفت کرده و حالا هم می خواهد با ژاکوبن باشد تا از اکودار فرار کنند .

ژاکوبن به سرای خود می نگرد . به عکسهای داخل تابلوها ، به عکسهای اجداد پر عظمت خود . به اجدادی که مانند شیر از اکودار مراقبت کردند و انرا نسل به نسل به هم سپردند .

ژاکوبن خود را بی قدرت می دید . او خود را فردی نالایق و بی مصرف می دانست و از اینکه می بایست قلعه را ترک می کرد احساس شرمساری داشت .

احساسی پر از وحشت موش مانند . . .

ژاکوبن شمشیر تیز و برانش را برداشت و وسایل مهم خود را جمع کرد و بهمرا گارو بسمت دروازه های قلعه رفت .

نگهبانان در خواب بودند . گارو با پرتاب سنگ بسمت یکی از نگهبانان او را بیدار کرد . نگهبان در تاریکی شب چشمکی تحویل گارو داد و دروازه را به ارامی بالا کشید .

گارو و ژاکوبن بسرعت از انجا خارج شدند و در تاریکی شب به جنگلهای تاریک اکودار خزیدند  .  .  .

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 21:12  توسط سینا   | 

فرمانروای نابودی - فصل سوم - تسلیم یا فرار

ژاکوبن با صدای ضربه هایی که بر در اتاقش کوبیده می شد بیدار شد و با صدای خفه و توام با خشم گفت بیا تو

در باز شد و کنت مربیس با پوزخندی حیوانی به ژاکوبن تعظیم کرد و دوباره ان پوزخند را تکرار کرد .

ژاکوبن با همان صدا رو به مربیس می گوید که چه کار داری و کنت مربیس رو به ژاکوبن می گوید که می خواهد به او هشدارهایی بدهد .

ژاکوبن با خنده می گوید : لاک پشت پیر چه هشداری !

کنت مربیس که توقع چنین حرفی را از ژاکوبن نداشت قیافه اش درهم می رود اما بعد از چندی دوباره ان پوزخند حیوانی را از سر می گیرد و رو به ژاکوبن می گوید که برای در امان ماندن از خطرهای پیش بینی نشده بهتر است حکومت را به واگذار کند .

ژاکوبن با چشمان سرخش که مانند گلوله های اتش می ماند به مربیس نگاه می کند و او را دشنام می دهد و بسمت قصر فئودال ها راه می افتد تا حرفهای انها را بشنود .

با رسیدن به انجا مربیس هم پشت ژاکوبن به انجا می رسد و داخل می شود .

ژاکوبن تمام حرفهای مربیس را به فئودالها می گوید و منتظر پاسخ انها می شود .

الکسی که فئودال اعظم است به نگهبان دروازه دستور می دهد که تمام فرماندگان و روئسای قصر را جمع کند .

چندی بعد همه افراد با نفوذ در قصر فئودالها دور هم جمع می شوند .

الکسی خطاب به ژاکوبن می گوید که او قدرت اداره اکودار را ندارد و بهتر است حکومت را واگذار کند .

ژاکوبن که تا اینجا فکر می کرد الکسی می خواهد خیانت مربیس را بهمه بگوید باخبر می شود که تمام اینها نقشه ای شوم برای به تله انداختن او بوده .

الکسی جمع را به رای گیری دعوت می کند و از انها می خواهد بدانند که می خواهند ژاکوبن فرمانروای اکودار باشد یا نه .

همه فرماندگان نظامی و فئودالها به جز گارو رای به واگذاری حکومت از ژاکوبن می کنند .

وجود ژاکوبن پر از خشم می شود و به روزهای خوش گذشته فکر می کند . به روزهایی که پدرش فرمانروای اکودار بود و تمام این افراد زیر سلطه او بودند .

زانوهای ژاکوبن سست می شود .

مگر چنین چیزی ممکن بود . یعنی تمام این افرادی که تا چندی پیش به پدر او خدمت می کردند خیانتکار بودند .

الکسی با فریاد ژاکوبن را از رویا خارج می کند و به او می گوید که باید در حضور همگان سلطنت خود را به مربیس واگذار کند وگرنه خیانتکار شناخته می شود و جزای او مرگ است .

ژاکوبن به کارهای پدرش فکر می کند . به اخرین کاری که او کرد . به کاری که موجب شد پای گابلینهای شیطانی از اکودار قطع شود . به کاری که موجب شد کشته شود .

ژاکوبن با خشم و نفرت و صورتی برانگیخته مانند اتش با چشمان اتشینش به همه جمع داخل نگاه می کند و با انگشت تک تک انها را نشان می دهد و از انجا خارج می شود .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 22:11  توسط سینا   | 

سلام دوست من

سلام سلام سلام به همه دوستای گلم

خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟

من که امیدوارم حالتون خوب باشه  . ببخشین که دیر اپ کردم . اخه فقط این وبلاگ نیست . من باید بطور مرتب 3تا وبلاگو اپ کنم . درضمن از ابجی الی هم ممنونم که اومد اپ کرد !!!!!!!!!!!

راستی شما هم موج کره ای رو دیدین ؟ به نظر من که خیلی قشنگ بود ( قسمت دوم و سوم) . تنها اشکالش این بود که هیچ تبلیغاتی واسش نشد و در ساعتی پخش شد که خیلی ها ندیدن . بهرحال خیلی قشنگ بود . بخصوص مصاحبه با یانگوم . یانگوم واقعآ مثل توی سریال خیلی مهربون بود .

یه خبرم اینکه دوستدارای هری پاتر یه سر به سایت دمنتور بزنن . چون واقعآ این سایت کار جالبی کرده . البته شاید خیلی هاتون خبر داشته باشین . این ساید اقدام به ساخت پادکست های هری پاتری کرده و تابحال (با محاسبه امروز) 3 پادکست رو منتشر کرده . پادکست یه رادیوی صوتی هستش که قابل دانلوده و براحتی میشه اونو تو هر پلیری گوش کرد . اسم پادکست سایت دمنتور پادکست پاتربان هستش . اگه کتاب هری پاتر و یادگاران مرگ رو خونده باشین حتمآ رادیو پاتربان رو یادتون میاد . همون که رون کلی طول می کشید کلمه عبور و موجشو پیدا کنه . محتوای این پادکستها هر هفته متفاوته . اما موضوعش همیشه هری پاتره . حتمآ برید و دانلودشون کنید . حتی اخر هر پادکست کلمه عبور هفته بعد هم اعلام میشه . خب فکر کنم بس باشه . اخه خیلی تبلیغ کردم . حالا بریم سراغ تبلیغ بعدی .

اینجا هم محل دانلود قالبهای هری پاتریه که توسط دوستم محمد ساخته میشه . الان یه چندتایی قالب هری پاتر رو توش گذاشته ولی قول داده تا چند روز اینده قالبهای بیشتری رو واسه دانلود بزاره . حتی شما می تونید قالب دمنتور رو هم دانلود کنید ! ! !  اینم ادرسش www.funpotter.blogfa.com  . حتمآ بهش سر بزنین .

راستی داستانم یه چند فصلشو نوشتم . حتمآ بقیشم میزارم . ( البته میدونم هیچ تحفه ای نیست )

خب در اخرم از دوستای گلم  که پیشم اومدن ممنونم .

 ابجی الی گلم ، شیدا جونم ، فرانک مهربون ، یاسی ، زوزه باد ، داش علی ، زهرا جون ، دکتر شیطون گل ، شاهین و مینو

دوستای گلم دوستون دارم .

تا بعد خدافظ .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 21:24  توسط سینا   | 

شل سیلور استاین دوست داشتنی

1 ) شل سیلور استاین

هرگز به کسی که دوست دارید دوا ندهید

به او مربا بدهید

و به او ارزو یا اسمان بدهید

اما هرگز به کسی که دوست دارید دوا ندهید

چون هر چه به او بدهید

روزی به شما باز خواهد گرداند . . .

"شل سیلور استاین" { بخشی از یک ترانه }

 

2 ) من نه !

خزنده ی ولگرد ، سینه خیز از دریا بیرون امد

او ممکن است هر کسی را بگیرد ،

اما دستش به من نمی رسد ،

نه ! تو مرا نخواهی گرفت ، خزنده ی ولگرد !

ممکن است دیگران را بگیری ، اما مرا . . . . . . ( ای وای کمک ! )

 

3 )کبوتر صلح

خوب گوش کنید بچه ها !

کبوتر نماد صلح است ،

برای همین ما در اینجا یک عالم کبوتر داریم ،

فقط یک چیزی کم داریم و ان صلح است ،

حالا کی می داند "صلح" کجاست ؟

 

4 ) به برق زدن

پگ مسواک برقی اش رو روشن کرد ،

میچ هم گیتار برقی اش رو روشن کرد ،

ریک دستگاه سی دی پلیرشو روشن کرد ،

لیز هم ویدئو اش رو روشن کرد ،

مامان پتوی برقی اش رو  روشن کرد ،

بابا هم تلویزیون رو روشن کرد ،

من هم مو خشکنمو روشن کردم ،

اهااای ! ! ! چراغ هارو کی خاموش کرد ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 20:24  توسط سینا   | 

فرمانروای نابودی - فصل دوم (شکست ژاکوبن)

ژاکوبن به فرماندگان نظامی دستور اماده باش داده بود . او می خواست برای گرفتن  بهای خون پدر خود به جنگ با گابلینها برود . اما او از هیچ چیز خبر نداشت .

سربازان بشدت در حال تمرین و جنگاوری بودند . مردم نیز با پچ پچ به یکدیگر شایعاتی را نسبت به ژاکوبن می گفتند و او را مستحق فرمانروایی اکودار نمی دانستند .

از اغاز کنت مربیس با ژاکوبن بر سر ناسازگاری گذاشت و او را به تمسخر گرفت . ژاکوبن با خشم به او نگریست و دستور داد که از قلعه خارج شود ولی کنت از دستور او سرباز زد و به او گفت : ای فرمانروای جوان تو هرگز نمی توانی بر من غلبه کنی . پس اگر می خواهی همینجا بمانی باید به حرفهای من گوش کنی .

ژاکوبن بشدت عصبانی شد و دستور دستگیری کنت مربیس را داد . اما هیچ یک از سربازان به فرمان او گوش نکردند .

چون همه از قدرت کنت خبرداشتند و خود را قربانی خشم فرمانروای جوان نکردند .

ژاکوبن با خشم به سربازان نگریست و همه انها را خیانتکار شمرد و دستور برگزاری دادگاه نظامی را داد .

ساعتی بعد دادگاه تشکیل شد و به فرمان ژاکوبن تمام سربازان به خیانت محکوم شدند و تا 2 ماه دستمزدشان قطع شد .

ژاکوبن با خشم نفرت به کنت برمیس و سربازان نگریست و از دادگاه خارج شد .

ژاکوبن با این کارهایش خشم دیگران را نسبت به خود افزایش داد . در روزهای بعد سربازان بی چون چرا به حرفهای ژاکوبن گوش فرا می دادند اما معلوم بود که هیچیک از انها از او خوششان نمی اید .

هفته ها از پس هم می گذشت و خبری از گابلینها نبود و ژاکوبن هم با خاطری اسوده به جنگ اینده فکر می کرد . به جنگ بر علیه گابلین ها . . .  .

در هفته های بعد کارهای خودسرانه کنت مربیس بشدت افزایش یافت بطوری که نزدیک بود بین انها جنگ در بگیرد . اما گارو انها را از هم جدا کرد و نگذاشت کسی از این موضوع با خبر شود .

گارو مردی شریف و مطیع بود که بلمن به او اعتماد کامل داشت . رتبه گارو و کنت با یکدیگر یکسان بود اما کنت  مردی خبیث و خشن بود .

ژاکوبن دیگر از اوضاع قصر خوشش نمی امد . از زمان مرگ بلمن نه تنها به رتبه ژاکوبن که حالا فرمانروای اکودار شده بود افزایشی پیدانشده بود بلکه دیگر مثل گذشته نیز مورد احترام نبود .

تمام کسانی که قبل از مرگ بلمن خود را دوست او می پنداشتند حال دشمن او شده بودند و در اکثر مواقع بر ضد او حرف می زدند .

ژاکوبن فهمید که با مرگ پدرش کار او نیز تمام شده است .

افراد همه گوش به فرمان کنت برمیس شده بودند و ژاکوبن نقش مترسک را بازی می کرد . حتی از دست گارو هم کاری بر نمی امد . چون او تک و تنها بود .

ژاکوبن با خشم به گذشته می اندیشید .به حرفهای پدرش به گفته هایی که دشمنان خود را چه کسانی خواند . ژاکوبن فهمید که پدرش از خیانتکارانی مثل مربیس خبر داشته و ان هشدار هارا به او داده بود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 21:8  توسط سینا   | 

فرمانروای نابودی - فصل اول (مرگ بلمن)

مرد با گامهایی اکنده از وحشت و نگرانی بسمت برج می رفت . پله ها همچون سد هایی از خشم در جلوی راه او قرار داشتند . مرد با تمام قوا بسمت بالا رفت و خود را در بالاترین نقطه قصر قرار داد .

باد با قدرتی وصف نشدنی به شانه های مرد ضربه می زد . مثل این بود که می خواست رازهایی را به او بگوید . مرد با چشمان تیز بینش به وسعت اکودار نگریست . جنگل در تاریکی مطلق قرار داشت و دره ها مملو ء از خطر بود .

مرد با چشمان سرخ رنگش به اکودار نگریست . به اکوداری که تا چندی پیش در دست گابلین ها بود . گابلینهای خونخواری که به اکودار حمله کرده بودند و انرا به تصرف در اورده بودند و اگر کارهای بلمن نبود هنوز اکودار در دست گابلینها بود .

صدای شیپور ممون در قصر به صدا در امد . مرد با سرعت خود را به سرای اصلی قصر یا همان تنهاگاه بلمن رسانید . افراد همه با نگرانی در پشت در به انتظار ایستاده بودند . مرد به داخل سرا رفت و خود را به بلمن رسانید .

بلمن با صدایی غرش مانند رو به مرد گفت : ژاکوبن تو در اغاز با مشکلات فراوانی درگیر خواهی بود . پس با اراده خود با انها غلبه کن و هرگز سکوت نکن .

ژاکوبن با چشمان سرخش رو به بلمن گفت : پدر من بهای خون تورا خواهم گرفت .

بلمن سرفه شدیدی کرد و با صدایی بریده گفت : پسرم دشمنان تو همه جا هستند ، پس اگاه باش و به کسی اعتماد نکن . هر وقت احساس تنهایی و ضعف کردی به پیش گارو برو . او مردی مستعد و قابل اعتماد است .

ژاکوبن با سر حرفهای پدرش را تایید کرد و با سکوت به پدرش نگریست .

بلمن چشمانش را بست و خود را اماده سپردن به مرگ نمود . ژاکوبن بر گونه ی پدرش بوسه ای زد و برای اخرین بار با او وداع کرد .

حال بلمن مرده بود .

ژاکوبن به بیرون از سرا امد و بدون توجه به پرسش های دیگران بسمت دروازه های قلعه براه افتاد . سربازان بدون هیچ پرسشی دروازهای خروجی قلعه را بسوی او گشودند .

حال دیگر ژاکوبن تنها شده بود . او پدرش و تمام وجودش را از دست داده بود و مسبب اصلی مرگ پدرش را گابلینها می دانست . پس در فکر انتقام شد .

انتقامی خونین و مرگبار

                                                " پـــــــــــــایـــــــــــــان   فــــــــصـــــــل   ا و ل "

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 21:43  توسط سینا   | 

تم یانگوم واسه موبایل

سلام به همگی

امیدوارم خوب باشین . اول اینکه شبکه 2 رفته سئول با یانگوم مصاحبه کرده و قراره عید فط پخش بشه .

الانم براتون یه Theme موبایل از یانگوم اوردم که واسه سونی اریکسون هستش

 

لینک دانلود تم یانگوم                              Download Yangum Theme

 

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 21:54  توسط سینا   | 

همه چیز از گریفیندور

رئيس: پروفسور مينروا مک گونگال
رنگ: قرمز و طلايي
حيوان: شير دال
موسس: گودريک گريفيندور
روح: سرنيکلاس ديمپسي پورپينگتون (نيک بي سر)
ويژگي خاص: گريفيندوري ها در شجاعت و تفکر به جا معروف هستند
مکان: برج گريفيندور در طبقه هفتم واقع است

محل ورود به اين برج در پشت قاب بانوي چاق که لباس صورتي بلندي پوشيده است واقع شده. اگر رمز ورود درست را به او بدهيد قاب مي چرخد و ورودي برج نمايان مي شود. در سالن عمومي تعداد زيادي ميز و صندلي و يک بخاري ديواري وجود دارد.شومينه ي اين مکان به شبکه پودر پرواز متصل شده است ولي چون در تمام اوقات روز شبکه ي پرواز شلوغ است، گريفيندوري ها ترجيح مي دهند که با جغد با خانواده هايشان تماس بگيرند. در اين سالن يک تابلوي اعلانات نيز وجود دارد که در آن اعلاميه هاي گوناگوني از جمله تاريخ بعدي سفر به هاگزميد، دانش آموزاني که مي خواهند کتابهاي بقيه را بخرند يا عوض کنند و بچه هايي که به دنبال کارت هاي شکلات قورباغه اي مي گردند وجود دارد.

در اين سالن دو راه پله نيز وجود دارد: راه پله پسران که به هفت خوابگاه پسرها (هر يک براي يک سال) و راه پله دختران که به هفت خوابگاه دختران (هر يک براي يک سال) راه دارند. راه پله دختران طوري جادو شده که اگر پسري از پله ها بالا بيايد، شکلش به طور موقت به يک سرسره سنگي تبديل مي شود و او را به پايين پله ها مي فرستد. بنا بر کتاب تاريخ هاگوارتز، مؤسسان باور داشتند که دختران قابل اعتمادتر از پسران هستند به همين دليل اين جادو فقط براي راه پله دختران مؤثر است و براي راه پله پسران، جادويي در نظر گرفته نشده است. هر يک از خوابگاه ها به صورت يک اتاق دايره اي شکل است که پنجره هايش به سوي محوطه ي هاگوارتز باز مي شود و داراي تخت هاي پرده دار مي باشد.

تيم کوييديچ گريفيندور
تيم گريفيندور براي اولين بار بعد از 1984 جام کوييديج را در سال تحصيلي 1994-1993 برد. آنها در سال 1996-1995 نيز موفق به انجام اين کار شدند. رنگ رداهاي (
robes) اين تيم قرمز است.

اعضاي شناخته شد? گريفيندور، گذشته و حال

در ليست زير اسامي افراد به همراه سالي که آنها در گريفيندور بودند، داده شده است.

× ابروکامبي، ايوان 1995 تا 2002 Abercrombie, Euan
× اسپينت، آليسيا 1989 تا 1996
Spinnet, Alicia
× استيمپسون، پاتريشيا 1989 تا 1996
Stimpson, Patricia
× اسلاپر، جک
Sloper, Jack 1990
× اوانز، ليلي 1971 تا 1978
Evans, Lily
× براون، لاوندر 1991 تا 1998
Brown, Lavender (س.ج.7)
× بل، کتي 1989 تا 1996
Bell, Katie (س.ج)
× بلک، سيريوس 1971 تا 1978
Black, Sirius (در کتاب محفل ققنوس ، عضويت او در گريفيندور ثابت شده)
× پاتر، جيمز 1971 تا 1978
Potter, James
× پاتر، هري 1991 تا 1998
Potter, Harry (س.ج.7)
× پاتيل، پرواتي
Patil, Parvati 1991 (س.ج)
× پتي گرو، پيتر 1971 تا 1978
Pettigrew, Peter ( احتمالا ولي قطعي نيست)
× تولر، کنت 1989 تا 1996
Towler, Kenneth (احتمالا)
× توماس، دين 1991 تا 1998
Thomas, Dean
× جانسون، آنجلينا 1989 تا 1996
Johnson, Angelina
× جردن، لي 1989 تا 1996
Jordan, Lee
× دامبلدور، آلبوس 1851 تا 1858
Dumbledore, Albus
× فروبيشر، ويکتوريا
Frobisher, Victoria 1990s (م.ق)
× فينيگان، سيموس 1991 تا 1998
Finnigan, Seamus
× کريک، آندرو
Kirke, Andrew s1990
× کريوي، دنيس 1994 تا 2001
Creevy, Dennis
× کريوي، کالين 1992 تا 1999
Creevy, Colin
× گرنجر، هرميون 1991 تا 1998
Granger, Hermione (س.ج.7)
× لانگ باتم، نويل 1991 تا 1998
Longbottom, Neville (س.ج.7)
× لوپين، ريموس 1971 تا 1978
Lupin, Remus
× مک دونالد، نتلي 1994 تا 2001
MacDonald, Natalie
× مک گونگال، مينروا 1931 تا 1938
McGonagall, Minerva
× وود، اوليور 1987 تا 1994
Wood, Oliver
× ويزلي، آرتور
Weasley, Arthur (سالش ناشناخته است)
× ويزلي، بيل
Weasley, Bill (سالش نا شناخته است)
× ويزلي، پرسي ايگناتيوس 1987 تا 1994
Weasley, Percy Ignatius
× ويزلي، جرج 1989 تا 1996
Weasley, George (س.ج)
× ويزلي، جيني 1992 تا 1999
Weasley, Jinny (ت.ا)
× ويزلي، چارلي
Weasley, Charlie ( سالش ناشناخته است)
× ويزلي، رونالد "رون" 1991 تا 1998
Weasley, Ronald-Ron (س.ج.7)
× ويزلي، فرد 1989 تا 1996
Weasley, Fred (س.ج)
× (ويزلي)، مولي
Weasley, Molly (سالش ناشناخته است)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:52  توسط سینا   | 

یه اپ اتیشی

سلام به همگی

خوبین ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

من که حالم زیاد جالب نیست .

کتاب دوم اراگونم اومد . اسمش الدست هستش . قشنگه ، حتمآ بخونینش . بعدشم این که من یه وبلاگ جدید زدم . اگه دوست دارین بهش سر بزنین . چون خلوت خلوته ، البته موضوعش با این وبلاگ خیلی تفاوت داره . چون درباره بازی GTA توش می نویسم . البته خوشحالم میشم که شما دوستا بهش سر بزنین .

اینم ادرس وبلاگم :  www.gta-world.blogfa.com    ( سر بزنیناااااااااااااااااااااااااااا )

راستی خیلی وقته اسم دوستای گلمو نگفتم ، پس بازم اسم همشونو اینجا میگم :

ابجی الی خودم . شیدا جون . دکتر شیطون گل . فرانک مهربون . مهتاب مهربون. داش سپهر . شمسی جون . زهرا جون . سارا جون . نوشا جون و بقیه دوستای مهربونم . اگه اسم کسی رو یادم رفت ببخشین ، اخه چند وقته نت نبودم همه چیز یادم رفته . باور کنین حتی یادم رفته بود چه جوری وبلاگ جدید بسازم .

راستی دیشب یانگوم رو دیدن . اخ که این یانگوم شورشو در اورده ، یکی نیس بگه به تو چه میپری وسط معرکه . یهو عین این قدیسای مهربون میاد جلو و بعدش میتی کومون بازیش می گیره و میگه دست نگه دارین (اخ که چه جمله ی قشنگیهههه) و بعد بانو چوئی رو نجات میده . اخه یکی نیس بگه بدبخت همینا بودن بانو هن رو کشتن .

خب وللش . . . یانگومه دیگه ، اگه اینجوری نبود که بهش یانگوم نمی گفتن .

خب دیگه چی بگم . اهان یادم اومد ، فیلم هری پاتر 5 هم زیر نویس فارسیش اومد . البته کیفیتش خوبه . من خودم یه هفته پیش ، یا شایدم قبلتر گرفتمش . بازی هری پاتر 5 هم خیلی جالبه . هاگوارتز به وضوح زیباتر شده .

اینم یه شعر از شل ، البته کار خود شل سیلور استاین نیستش ، این شعرهارو هواداران شل بعد از مرگش گفتن . اکثرشون همسن خودمونن . بخونین که خیلی قشنگه .

.::. اخر اتوبوس .::.  نوشته شده توسط  Lynne Hockley

اخر اتوبوس جای باحالیه واسه لنگر انداختن .

میشه کلی بلند بلند خندید و حال کرد .

با بچه هایی که تا سینه از پنجره اومدن بیرون و میگن جونمی جون و فریاد می کشن ،