تبليغاتX
ERAGON 7

ERAGON 7

شعرهای شل سیلور استاین – کتابهای تخیلی – سریال جواهری در قصر

نمایشگاه بین االمللی کتاب تهران !

نمایشگاه کتاب هم تموم شد . ادم یک سال تموم صبر می کنه تا نمایشگاه و بعد عین برق تموم میشه . البته شاید خیلی هاتون بگین خب کتاب فروشی که هست . اما واسه من و خیلی های دیگه که عاشق کتاب هستن ، نمایشگاه حکم یه بهشت رو داره که توش پر از کتابه .

بهرحال نمایشگاه خوبی بود . نسبت به نمایشگاه بین الملی خیلی کوچیک بود اما تا جای ممکن امکاناتش از پارسال بهتر بود . خیلی ها برای دیدن نمایشگاه اومده بودن . حتمآ به این جمله دقت کنین . فقط دیدن . یه عده هم واسه ناهار اومده بودن (مثل دوست خود من) و یه عده کثیر هم (75 درصد) مثل مرغای عاشق دست در دست هم اوده بودن تا بگن . . . (منم نمی دونم اومده بودن چی بگن) .

از همه چیز بگذریم این فروشنده ها یه چیز دیگه بودن ! ! !  

راستی تخفیفها هم بیداد میکرد (اخه 10 درصد هم شد تخفیف) . راستی نشر افق به من ارادت خاصی داشت . چون بعد از خریدن سری 5 جلد ارتیمیس فاول و حساب سر انگشتی قیمتهاش (حدود 17 ، 18 تومن) وقتی کتابارو به صندوق دادم ، خانوم فروشنده با یه لبخند گله گشاد گفت 3500 ! ! ! ! ! !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:14  توسط سینا   | 

ارایشگر

خوب بازم من اومدم .سلام .

بی ادب جواب سلامو بده دهه

از این به بعد یکی در میون دوتا در میون سه تا درمیون هفتا در میون صدتا در میون من اپ می کنم

زود برم سراغ اصل مطلب یعنی اپم.

در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي مي‌كرد كه سالها بچه‌دار نمي‌شد. او
نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان
اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!

روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد
خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر
خواست مغازه‌اش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر
از طرف قناد دم در بود.

روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند،
آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش
را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم
در بود.

روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به
او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. 

فکر می کنین روز بعد ارایشگر با چه منظره ای رو به رو می شه؟

چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده
بودند و غر مي‌زدند كه پس اين مردك چرا مغازه‌اش را باز نميكنه

امان ال امان از دست ما نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:13  توسط المیرا  |