تبليغاتX
ERAGON 7

ERAGON 7

شعرهای شل سیلور استاین – کتابهای تخیلی – سریال جواهری در قصر

یه شعر از شل سیلور استاین

عمر 

 

این روزها برف کمی سنگین تر از قبل نمی باره ؟

این روزها پله ساختمونها رو کمی شیب دار تر نمی سازن ؟

شهر از جنبه های زیادی واقعآ در حال تغیره .

عمر .

عمر .

عمر .

جوونها ، بیش از حد رشد می کنن .

و حروف چاپی روزنامه ها ، خیلی خیلی کوچک می شه .

و ادما خیلی اروم صحبت می کنن ، طوریکه به هیچ وجه نمی تونی بفهمی چی میگن .

عمر .

عمر .

عمر .

جک ها به بامزگی لطیفه های قدیمی نیستن .

و دخترها نصف خوشگلی دختری رو که تو خاطرم هست ندارن .

و امروز... می دونی... تو پارک ، یه مرد جوون من رو "پدر جان" خطاب کرد .

عمر .

عمر .

عمر .

اره... دیگه مثل سابق نگران شهرت و موفقیت نیستم .

و چشمم دنبال اون دختریه که لباس ساده و معمولی می پوشه .

و کمی بیشتر از قبل به هر ناز و نوازش و بوسه گرمی دلبستگی پیدا می کنم .

عمر .

عمر .

عمر .

حالا وقتی از یک تپه بالا میرم ، نفسم کمی سنگینی می کنه .

چه خبره ؟ الان زندگی من واقعآ خیلی خیلی پر تر از قبله .

ولی اونا در حال خراب کردن ساختمونهایی هستن که من شاهد ساختشون بودم .

عمر .

عمر .

عمر .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 22:3  توسط سینا   | 

ویدئو کلیپ از یانگوم

سلام امروز براتون یه کلیپ از یانگوم اوردم که اگهی تبلیغاتی اون برای شرکت ال جی هستش

 

ویدئو تبلیغاتی از یانگوم (۱.۴۰ مگابایت)                                                دانلود 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 10:45  توسط سینا   | 

سه تا شعر از شل سیلور استاین

1) شیر

 

این ترانه رو دارم از تو شکم یه شیر می خونم

اینجا خیلی تاریکه .

پس لطفآ اگه صدام نمیاد

یا حرفهام واضح نیست منو ببخشین .

امروز بعد از ظهر کنار قفس همین شیره بودم

ولی متاسفانه خیلی بهش نزدیک شدم .

واسه همین هم این اهنگ رو

از تو شکم این شیره می خونم

راستی اینجا خیلی تاریکه...

و مرطوب...

و تاریک...

و سرد...

وتنها .

 

 

 

2) لیز

 

قد و هیکل درست و حسابی و ریخت قیافه ای ندارم

موهام کم پشته

کمی هم چاقم

و چیزای دیگه

اما ، تعجب نکن که اروم نشسته ام و لبخند می زنم .

لیز دور بر نیکی هالتون می پلکید

و همینطور مایکل تود و وایلدینگ

دور و بر بورتون

مطمئنم که سرغ منم میاد .

اینه که اینجا ، تو داروخونه ، می شینم و منتظر می مونم

قرص و محکم و سرحال

با کسی هم قرار نمی ذارم

فقط می شینم و منتظر می مونم

اخه می دونم سراغ منم می یاد

می دونم یه روز سراغ من میاد !

 

 

 

 

3) پل

 

پل تنها راه تو را برای رسیدن به ان سو کوتاه می کند

راهی به سرزمینهای اسرار امیز که ارزو داری انها را ببینی

راهی از میان چادر کولی ها و بازار مکاره عرب های سرگردان

و جنگل های مهتابی که تک شاخ ها در ان جست خیز می کنند .

بیا با من این راه را طی کن ، بیا با من همراه شو

در راه های پیچاپیچ و عوالم شگفت انگیز .

اما پل تنها راه تو را برای رسیدن به ان سو کوتاه می کند

[پس] اخرین قدم ها را باید به تنهایی برداری .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 22:20  توسط سینا   | 

جواب نظرات

سلام دوستان خوب هستید ؟

فقط اومدم از تمام کسانی که اومدن و توی این وبلاگ حقیر نظر دادن تشکر کنم .

از دوستان خوبم خوناشام ، محمد علی ، پوریا ، فرانک ، مرجان ، شبناز ،  المیرا ، شیدا ، مهربان ، سینا ، سما ، هستی و... تشکر می کنم که بمن سر زدید  و واقعآ از همه شما دوستان عزیز ممنونم بازم بمن سر بزنید . و همینطور من سعی کردم تا جواب شما دوستان رو تا حد توانم بیام و تو وبلاگتون بدم . خب پس جواب بقیه دوستان رو هم در این قسمت میدم :

 

هستی : دوست خوبم خوشحالم که خوشت اومد . البته امیدوارم اهنگ رو هم دیده باشی . واقعآ خوشحالم که تو و همینطور چند نفر از دوستان دیگه هم از پست های مرتبط با جواهری در قصر خوششون اومده . خب منم بهمین خاطر سعی دارم تا این موضوع رو هم به وبلاگم اضافه کنم . فقط باید بگم که چون این وبلاگ به موضوعات دیگه ای هم می پردازه من نمی تونم مداوم در مورد جواهری در قصر پست بزارم . پس امیدوارم منو ببخشی و پستهای دیگه منو هم دنبال کنی . ولی خب همونطور که می بینی من زود به زود اپ می کنم پس سعی می کنم حداقل هفته ای دوبار درمورد جواهری در قصر پست بزارم . و همینطور من منتظر نظرات تو و همینطور دیگر دوستان هستم . پس فعلآ خدانگهدار .

 

 

خب دوستان خوشحالم که خوشحالید پس شما هم به دیگران بگید که خوشحال باشن .  خدانگــــــــهدار

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 15:8  توسط   | 

عکسهایی از بازیگر نقش یونسنگ در جواهری در قصر

یونسنگ دوست صمیمی یانگوم

۱) یونسنگ 1

۲) یونسنگ 2

۳) یونسنگ 3

۴) یونسنگ 4

۵) یونسنگ 5

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 13:6  توسط سینا   | 

اهنگ متن سریال جواهری در قصر

سلام دوستان من بازم اومدم ولي خب اين دفعه يه چيز فوقالعاده با خودم اوردم .

امروز من براتون موسيقي متن سريال "جواهري در قصر" رو اوردم كه واقعآ جذاب و قشنگه اميدوارم شما دوستان هم از خوشتون بياد .

 

توجه! براي دانلود اين اهنگ بايد بروي لينك زير كليك كرده و بروي Save Target As…  كليك كنيد . توجه داشته باشين كه اگه مستقيم بروي لينك كليك كنين اهنگ رو پخش مي كنه . پس براي دانلود حتمآ به دستورالعمل بالا توجه كنيد .

 

 

موزيك متن سريال جواهري در قصر (900كيلو بايت)                                       دانلود

 

خب دیگه من رفتم ولی قول میدم بزودی یه سری عکس جدید هم از این سریال براتون بزارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:47  توسط سینا   | 

جواب نظرات

سلام

از تمام كساني كه نظر دادن خيلي خيلي ممنونم .

 

هستي : سلام هستي جان از بابت نظر ممنونم . منم مثل تو عاشق اين سريال هستم و در مورد چيزايي كه خواستي هم بروي چشم حتمآ مي زارمشون . پش حتمآ به من سر بزن چون بزودي زود غافلگيرت مي كنم . خب هستي جان بازم نظر بده خوشحال ميشم . خدانگهدار .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:25  توسط   | 

چند تا شعر قشنگ از سیلور استاین

1) مادر بزرگ هوبارد

 

مادر بزرگ هوبارد

رفت تا از تو کابینت یه استخون به سگ بیچارش بده .

اما وقتی اونجا رسید

کابینت خالی بود

پس سگ بیچاره چیزی واسه خوردن نداشت !

 

خب فکر می کنین سگ بیچاره چیکار کرد ... !!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

2) غول دریایی

 

وای ، غول دریایی

از اب بیرون اومده ،

ممکنه همه رو بخوره ،

ولی منو نمی خوره .

نه ، تو منو نمی خوری ،

غول پیر !

تو می تونی همه رو بخوری ،

ولی منو نـ...  

 

 

 

3) جک

 

جک فرز بود

جک سریع بود

جک می پرید

از رو شمعدون

تا اینکه بالاخره

شلوارش

اتش گرفت و

بردنش

بیمارستان ،

و ممکنه دیگه هیچوقت

نتونه دوباره راه بره ...

جز با

چوبدستی ...

بنابراین از شمع

و کبریت

فاصله بگیرین !

 

 

 

4) تحقیق

 

اوه ، با چاقو و سیم چین

داس ، شمشیر و چوب بیسبال ،

با چکش ، تبر ، قیچی معمولی ، قیچی باغبونی

تیغ برقی ، اسکنه و نیزه هم امتحان کردم ،

و عزیزانم ، می تونم این رو بگم که

به هر حال گربه رو فقط یک جور می شه پوست کند .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 22:16  توسط سینا   | 

جواهری در قصر

سلام دوستان الان میخوام براتون در مورد یه سریال بگم که بنظر من محشره و واقعآ توپه و اونم سریالی نیست جز سریال "جواهری در قصر" که ساخت کره هستش و هر جمعه ساعت 21:30دقیقه شبکه دو پخش میشه . واقعآ که سریال قشنگ و جذابیه داستان بلندی هم نداره کتاب این داستان در حدود 200 صفحست ولی خب سریال ساخته شده از این داستان 54 قسمته .

وقتی سریال رو اوایل می دیدم فکر می کردم یه سریال مزخرف مثل بقیه چیزای چینی هاست ولی خب بعد از یه مدت واقعآ مجذوبش شدم و بترتیب دنبالش کردم و تازه اونجا بود که فهمیدم این سریال ساخت کره هست .

وقتی که فیلم در اواسط قرار می گیره واقعآ جذاب میشه و نمیشه ولش کرد . وقتی که رقابت بین بانو هن و بانو چویی شدیدتر میشه مقدار هیجان فیلم هم دو چندان میشه . البته باید از بازی خوب بازیگر نقش یانگوم هم تشکر کرد که به این سلیسی بازی می کنه .

البته بگم این سریال تو اسیا طرفدارهای زیادی داره که تو ایران خودمونم کم نیستن ولی باز کسایی پیدا میشن که فیلم رو ندیده باشن و فقط ایراد بگیرن . قصد منم از نوشتن این مقاله بسیار کوچک برای همین طرفداران بود . خب امیدوارم همه دوستان از این پست خوششون اومده باشه . پس نظراتتون رو در مورد این سریال بگین . خب تو بخش زیر هم براتون یه سری عکس از بازیگران این فیلم گذاشتم که می تونید ببینیدشون . نظر یادتون نره .

 

عکسهایی از عوامل و بازیگران سریال جواهری در قصر :

 

1- یه عکس فوقالعاده زیبا و ویژه از بازیگران مجموعه جواهری در قصر

 

2- یه والپیپر خیلی قشنگ از یانگوم 1

 

3- یه والپیپر قشنگ دیگه از یانگوم 2

 

4- یه عکس هم از افسر مین

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 22:55  توسط سینا   | 

دیوید کاپرفیلد

سلام خوبید ؟ من که خوبم .

راستی دوستان امیدوارم تو این یکی دو روز اخیر فیلم "دیوید کاپرفیلد" رو دیده باشید . چون توی این فیلم مگ اسمیت همون پروفسور مک گوناگل در نقش عمه دیوید بازی کرده و همچنین دنیل هم در نقش کودکی دیوید .

خب دوستان امیدوارم از فصل اول کتاب شروع ناگوار خوشتون اومده باشه . قول میدم تا چند روز دیگه فصل بعدیش رو هم بزارم چون الان کامپیوترم خرابه .

خب حالا من یه سوال داشتم و اونم این هستش که چرا نظرررر نمی دین . بابا نظررر بدین . اگه شما نظررر ندین من از کجا بفهمم وبلاگم خوبه یا بده یا چی بزارم و چی نزارم .

راستی بازم میگم از هر بازیگر هالیوودی و بالیوودی عکس و والپیپر خواستین بگین تا براتون بزارم و یه چیز دیگه شما اگه شعری هم از شل سیلور استاین خواستین بگید تا اونم واستون بزارم و همینطور نقد فیلم .

پس تو بخش نظرات بگین تا براتون بزارم .

خب دیگه کاری ندارم . شما چی شما هم کاری ندارین . تو رو خدا تعارف نکنین چیزی خواستین بگینا . مدیونین اگه چیزی بخواینو نگین .

فعـــــلــــآ بـــــــای  .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 22:44  توسط   | 

داستانهای بچه های بدشانس (شروع ناگوار)

سلسله حوادث ناگوار لمونی اسنیکت جلد 1                                                            شروع ناگوار

(مجموعه داستانهای بچه های بدشانس)         نویسنده : لمونی اسنیکت            تایپ از سینا

 

اگر به داستانهایی علاقه دارید که پایان خوشی دارند بهتر است کتاب دیگری را انتخاب کنید . این کتاب نه تنها پایان خوشی ندارد بلکه شروع خوبی هم ندارد و حوادث خوب بسیار کمی نیز در ان اتفاق می افتد. می دانید چرا؟ چون در زندگی بچه های خانواده بودلر ماجراهای خوش زیادی دیده نمی شود . ویولت ، کلاوس و سانی بودلر بچه های باهوشی بودند ، انها خلاق و مبتکر بودند و چهرهایشان دوست داشتنی بود ، اما خیلی بدشانس بودند و بیشتر اتفاقاتی که برایشان می افتاد پر از بدشانسی ، گرفتاری و نا امیدی بود. من متاسفم که این را به شما می گویم ولی خوب داستان به این شکل پیش می رود .

بدشانسی انها یک روز در ساحل براینی بیچ شروع شد . سه کودک بودلر با پدر و مادرشان در خانه بزرگ و مجللی در دل شهری کثیف و شلوغ زندگی می کردند و گاهی اوقات پدر و مادرشان به انها اجازه می دادند ، یک چرخ دستی زهوار در رفته را بر دارن و به تنهایی به ساحل بروند . انها تمام روز را بعنوان نوعی مرخصی در ساحل دریا می گذراندند و برای شام به خانه بر می گشتند . انروز صبح هوا گرفته و ابری بود اما بچه های بودلر را اذیت نمی کرد . وقتی که هوا گرم و افتابی بود براینی بیچ پر بود از جهانگردان و دیگر جای سوزن انداختن نبود . در روزهای ابری ، وقتی هوا گرفته بود ، ساحل در اختیار بودلرها بود و می توانستند هر کاری دلشان می خواست انجام دهند .

ویولت که از همه بزرگتر بود دوست داشت سنگهای ساحل را به طرف دریا پرت کند . او مثل بیشتر بچه های 14 ساله راست دست بود ، بنابراین وقتی که سنگها را با دست راست پرت میکرد ، انها نسبت به زمانی که از دست چپش استفاده میکرد مسافت بیشتری را روی اب گل الود طی می کردند . او هنگامی که سنگها را پرت می کرد ، به افق خیره می شد و به اختراعی که در سر داشت فکر می کرد . هر کس که ویولت را خوب می شناخت ، می توانست بگوید او سخت در فکر فرو رفته بود ، چون موهای بلندش را با روبانی بسته بود که جلو چشمانش را نگیرد . او مهارتی واقعی در اختراع و ساخت وسایل عجیب غریب داشت ، بنابراین ذهنش اغلب پر بود از تصاویر قرقره  و اهرم و چرخ دنده و هیچوقت نمی خواست که حواسش با چیزی بی اهمیت مثل موهایش پرت بشود .

کلاوس بودلر ، بچه وسطی و تنها پسر خانواده ، دوست داشت در چاله های اب که در ساحل در اثر بالا و پایین رفتن اب ایجاد می شد ، دنبال موجودات زنده بگردد. کلاوس 12 سالش تمام شده بود و عینک می زد که باعث می شد باهوش بنظر برسد . و او هم واقعآ باهوش بود . پدر و مادر انها کتابخانه بزرگی در خانه اعیانی شان داشتند ، اتاقی پر از هزاران جلد کتاب ، تقریبآ درباره هر چیزی که بخواهید . کلاوس با این که فقط 12 سالش بود خیلی از انها را خوانده بود و اطلاعات زیادی از مطالعاتش به دست اورده بود . او می دانست که فرق تمساح با کروکودیل چیست . او می دانست که ژولیوس سزار را چه کسی کشته است و خیلی چیزها در مورد جانوران ریز و لزج که در براینی بیچ دیده می شدند او مشغول مطالعه انها بود ، می دانست .

سانی بودلر ، کوچکترین بچه دوست داشت همه چیز را گاز بگیرد . او شیر خوار بود و از سنش هم خیلی کوچکتر بنظر می رسید . فقط کمی از یک چکمه بزرگتر بود . اگر چه هر چقدر از نظر جثه کم داشت ، در بزرگی و تیزی چهار دندان جلویش جبران شده بود . معمولآ بچه ها در سن سانی یک سری صداهای نامفهوم از خودشان در می اورند . سانی هم بجز زمانی که از چند کلمه لغت نامه خودش ، مثل "شیشه" ، "ماما" ، "گاگا" استفاده می کرد ، بیشتر مردم نمی فهمیدند چیزی که می گفت چه معنایی داشت . مثلآ انروز صبح سانی پشت سرهم می گفت "هک" که احتمالآ به این معنی بود : به ان شبح مرموز که از درون مه بیرون می اید نگاه کنید .

بله کاملآ درست بود ، در فاصله ای از انها در طول ساحل مه الود براینی بیچ ، شبح بلند قامتی با گام های بلند بطرف بچه های بودلر می امد . سانی از مدتی قبل به این شبح خیره شده بود و صداهای از خودش در می اورد ، تا اینکه کلاوس سرش را روی خرچنگ خارداری که زیر رویش می کرد ، برداشت .، و ان را دید . او خودش را به ویولت رساند و دستش را گرفت ، تا او را از رویای اختراعاتش خارج کند .

کلاوس گفت : ان را نگاه کن و به شبح اشاره کرد . داشت نزدیکتر می شد و بچه ها می توانستند انرا دقیق تر بینند. اندازه یک ادم بزرگ بود ، ولی سرش بلند و کمی مربعی شکل به نظر می رسید .

ویولت پرسید : فکر می کنی چه باشد ؟

کلاوس در حالی که زیر چشمی به ان نگاه می کرد ، گفت من نمی دانم ولی مثل اینکه درست دارد بطرف ما می اید .

ویولت که کمی مضطرب شده بود گفت : ما در ساحل تنها هستیم . کس دیگری نیست که بخواهد بطرفش برود .

او سنگ کوچکی را که برداشته بود تا به طرف دریا پرت کند ، در دستش لمس کرد . ناگهان این فکر به مغزش امد که سنگ را بطرف شبح پرت کند ، چون خیلی ترسناک بود .

کلاوس که فکر خواهرش را خوانده بود گفت : فقط بخاطر این مه غلیظ وحشتناک دیده می شود .

درست بود . وقتی که شبح به انها رسید ، خیالشان راحت شد چون دیدند نه تنها ترسناک نیست بلکه اشناست : اقای پو بود . اقای پو دوست خانم و اقای بودلر بود وبچه ها او را چندین بار در مهمانی های شام دیده بودند . یکی از چیزهایی که ویولت ، کلاوس و سانی در مورد پدر و مادرشان دوست داشتند ، این بود که وقتی مهمان داشتند بچه ها را بیرون نمی فرستادند ، بلکه اجازه می دادند انها سر میز شام کنار بزرگترها بنشینند و تا زمانی که در جمع کردن میز کمک می کردند ، در صحبت های انها شرکت کنند . بچه ها اقای پو را به خوبی بیاد می اوردند ، چون همیشه سرما خورده بود و سر میز عذرخواهی میکرد و به اتاق کناری می رفت و حسابی سرفه می کرد .

اقای پو کلاه سیلندری اش را که سبب شده بود سرش در مه انروز بزرگ و مربعی شکل بنظر برسد را برداشت و چند لحظه ایستاد و با صدای بلند داخل یک دستمال سرفه کرد . ویولت و کلاوس جلو رفتند تا با او دست دهند و احوال پرسی کنند .

ویولت گفت : حالتان چطور است ؟

کلاوس گفت : حالتان چطور است ؟

سانی گفت : ال تو !

اقای پو گفت : خوبم ممنونم . اما ناراحت بود . چند لحظه هیچکس چیزی نگفت و بچه ها متعجب بودند که اقای پو ان وقت روز در براینی بیچ چه میکرد ، در حالی که باید داخل شهر در محل کارش یعنی بانک باشد . او لباس مناسب کنار دریا هم نپوشیده بود .

سر انجام ویولت برای این که حرفی زده باشد ، گفت : روز خوبی است . سانی صدایی در اورد که شبیه صدای یک پرنده عصبانی بود و کلاوس بغلش کرد .

اقای پو در حالی که فکرش جای دیگر بود و به ساحل خالی خیره شده بود گفت : بله روز خوبی است . متاسفانه من خبرهای بدی برای شما بچه ها دارم .

سه کودک بودلر به او زل زدند . ویولت با کمی اظطراب ، سنگ را در دست چپش لمس کرد و خوشحال شد از اینکه انرا بطرف اقای پو پرت نکرده است .

اقای پو گفت : پدر و مادر شما در اتش سوزی وحشتناکی فوت کردند .

بچه ها چیزی نگفتند .

اقای پو گفت : انها در یک اتش سوزی که تمام خانه را خراب کرد ، فوت کردند . عزیزانم ، من خیلی متاسفم که این را به شما می گویم .

ویولت چشم از اقای پو برداشت و به اقیانوس خیره شد . اقای پو هیچ وقت به بچه های بودلر نگفته بود عزیزانم . او معنی کلماتی را که اقای پو می گفت می فهمید ، اما فکر می کرد که دارد شوخی می کند ، دارد شوخی وحشتناکی با او و برادر و خواهرش می کند .

اقای پو گفت : فوت کردند ، یعنی مردند .

کلاوس با عصبانیت گفت : ما می دانیم فوت کردند یعنی چه . او می دانست که کلمه فوت کردند معنایش چه بود ، ولی هنوز نمی توانست درست بفهمد که منظور اقای پو چیست . فکر می کرد که اقای پو احتمالآ باید کلمه را اشتباه گفته باشد .

اقای پو گفت : البته اتش نشانی امد ، اما خیلی دیر . خانه با اتش محاصره شده بود و تمامش سوخت . کلاوس در ذهنش تمام کتابهای کتابخانه را دید که دود می شدند و به هوا می رفتند . حالا دیگر هیچ وقت نمی توانست انها را بخواند .

اقای پو قبل از اینکه دوباره چیزی بگویید ، چندین بار داخل دستمالش سرفه کرد و ادامه داد : من را فرستادند که شما را برگردانم و به خانه خودم ببرم . شما مدتی انجا می مانید تا ما کارها را روبه راه کنیم . من مامور اجرای وصیتنامه پدر و مادرتان هستم . یعنی من دارایی بزرگ انها را اداره می کنم و محلی برای زندگی شما در نظر می گیرم . هنگامی که ویولت به سن قانونی برسد ، این ثروت به شما می رسد ، اما تا شما بزرگ شوید ، بانک ان را اداره خواهد کرد .

با این که اقای پو گفت مامور اجرای وصیت نامه است ، ویولت احساس کرد که اقای پو مامور اعدام است . او خیلی راحت در ساحل بطرف انها امد و زندگیشان را برای همیشه عوض کرد .

اقای پو گفت : با من بیایید . و دستش را دراز کرد . ویولت برای این که دست اقای پو را بگیرد ، می بایست سنگی را که در دستش بود به زمین می انداخت . کلاوس دست دیگر ویولت را گرفت و سانی دست دیگر کلاوس را گرفت ، و بچه های بودلر حالا دیگر یتیم های بودلر به این شکل از ساحل و زندگی قبلیشان دور شدند .

                                                                                                                        پایان فصل اول

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 22:12  توسط   | 

سلام

سلام

من دوباره اومدم ولی خب امروز دست پر اومدم و براتون فصل اول داستان شروع ناگوار رو گزاشتم که تو پست بعد می تونید بخونیدش . خب امیدوارم راضی باشید و نظرتونم در موردش بگید چون تایپش واقعآ کار طاقت فرسایی بود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 22:11  توسط   | 

مقدمه کتاب شروع ناگوار

خب دوستان همونطور که قول داده بودم میخوام کتاب اغاز ناگوار یا همون شروع بد رو که جلد اول از مجموعه "سلسله حوادث ناگوار لمونی اسنیکت" هستش رو براتون بزارم ولی قبلش براتون مقدمه ای از کتاب رو می زارم که پشت جلد کتاب اومده و نوشته لمونی اسنیکت هستش :

 

خواننده عزیز

متاسفانه باید بگویم کتابی که در دست گرفته ای بسیار ناخوشایند است . داستانی است غم انگیز در مورد سه کودک بسیار بدشانس . بچه های بودلر با اینکه شاداب و باهوش اند اما زندگیشان پر از ناراحتی و مصیبت است . از اولین صحنه ی این کتاب که بچه ها در ساحل خبرهای بدی دریافت می کنند تا اخر داستان همه اش بدبیاری است . شاید بتان گفت انها مثل اهنربا , بدشانسی را جذب می کنند.

                                                    

                                                                 ***

 

در این کتاب کوچک بچه ها با مردی نفرت انگیز و پست , لباسهای بدقواره , اتش سوزی وحشتناک , نقشه ای برای دزدیدن ارثیه شان و بلغورهای جوی سرد برای صبحانه مواجه می شوند .

این وظیفه من است که این داستان ناخوشایند را بنویسم . اما هیچ چیز نمی تواند جلوی شما را برای نخواندن این کتاب بگیرد . پس می توانید همین الان این کتاب را سرجایش بگذارید و کتاب شادی بخشی را بخوانید .

                                                                                              

                                                                                                                با نهایت تاسف

                                                                                                                 لمونی اسنیکت

 

 

خب دوستان این مقدمه ای برای این کتاب بود بزودی فصل اول این داستان رو برای شما دوستان قرار میدم .

                                                                                                   پس فعلآ خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 23:13  توسط   | 

جواب نظرات

 از تمام دوستانی که به وبلاگ من سر زده بودن و نظر داده بودن متشکرم . بازم از این کارا بکنید .

 

مهدی : سلام دوست خوبم همونطور که بهت قول داده بودم والپیپرها رو گذاشتم اگه کم بود ببخش . راستی در مورد سوالتم باید بگم کریستوفر پائولینی تا الان دو کتاب اولش رو تموم کرده و در حال نوشتن کتاب اخرش از سه گانه میراثه و این نکته رو متذکر بشم که اون کتاب اولش رو تو 15 سالگی شروع کرد و چند سال طول کشید تا تموم بشه الانم تو سن جوانی بسر می بره و در مورد کتابهاشم باید بگم منم مثل تو کتاب اولش رو خوندم و خیلی دنبال کتاب دومش گشتم ولی تو هیچ کتابفروشی پیداش نکردم بهمین خاطر به ناشرش نشر بهنام زنگ زدم و اونا هم گفتن که هنوز ترجمه کتاب تموم نشده و فکر می کنم اسم کتاب دوم "الدست" باشه و امیدوارم امسال بتونم تو نمایشگاه بین الملی کتاب جلد دومش رو پیدا کنم . خب دوست من امیدوارم جواب سوالت رو گرفته باشی . راستی شاید بدونی ولی من واسه محض اطلاع دیگران میگم که نمایشگاه کتاب تو اردیبهشت ماه بر پا میشه . خب دوست من اگه بازم کاری داشتی به من بگو . بازم بهم سر بزن خوشحال میشم .

 

مایکل : سلام دوست من اره من خودم هستم . از نظراتتم ممونم ولی می تونستی همه رو یه جا بنویسی هر چند نظراتت رو از بخش نظر بدهید حذف کردم . ولی خب بازم از اینکه به وبلاگ من سر زدی ممنونم . راستی به جواد هم سلام برسون .

 

سید محمد علی : از شما هم ممنونم . لطف کردی به وبلاگم سر زدی . منم مثل شما به این سریال علاقه مندم 

خوشحال میشم بازم بهم سر بزنی .

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 23:12  توسط   | 

والپیپرهای هالیوودی

سلام

امروز با چندتا والپیپر بسیار زیبا اومدم که درخواست دوست عزیزم مهدی هستش .

 

والپیپر از انجلینا جولی 1

والپیپر از انجلینا جولی 2

والپیپر از انجلینا جولی 3

والپیپر از کامرون دیاز

والپیپر از چارلیز ترون

 

خب دوست من امیدوارم راضی شده باشی . راستی همه والپیپرها واسه یه سایت معتبره و همشون ارجینال

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 23:11  توسط   | 

سلسله حوادث ناگوار لمونی اسنیکت

سلام دوستان الان اومدم تا اسم یکی از کتابهایی رو که بزودی می خوام توی وبلاگ بزارمو براتون بگم .

برای شروع می خوام از کتاب زیبای "سلسله حوادث ناگوار لمونی اسنیکت" جلد اولش شروع ناگوار شروع کنم که بزودی براتون می زارمش.

راستی دوستان اگر عکسی از هریک از بازیگران هالیوددی میخواید بگید تا واستون بزارم .

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 23:43  توسط   | 

کاستی های فیلم اراگون نسبت به کتاب

سلام دوستان حالتون خوبه؟ امروز می خواستم نکاتی رو در مورد کتاب اراگون براتون بگم . این نکات تمامآ وجه تمایز فیلم و کتاب اراگون رو مشخص می کنه پس حتمآ بخونیدش.

 

کاستی های فیلم نسبت به کتاب :

1- وفاداری فیلم به کتاب در حد 30 درصد است که ان هم موضوع اصلی را شامل می شود.

2- حذف بسیاری از صحنه های مهم کتاب

3- نبود شخصیت جود

4- نقش کم رنگ مورتاگ

5- کم رنگ بودن نقش رازاک ها

6- رشد ناگهانی سفیرا

7- نبود صحرای هارداک

8- جابه جایی جای رازاک ها با شبح برای کشتن بروم

9- رازهایی از بروم که در کتاب در اخرین لحظات گفته شد و لی در ابتدای فیلم توسط خود بروم مطرح می شود

10- بهوش بودن اریا

11- دیدن رویای اریا از ابتدای فیلم

12- نبود شخصیت سالمبوم

13- ظهور انجلا در جایی دیگر

14- فاش راز صاحب رازوک توسط بروم درحالی که بروم در کتاب هرگز ایرا فاش نکرد

15- حذف اکثر جزئیات کتاب

16- نوع مرگ بروم(بروی اژدها...)

17- مرگ فوری گارو

18- نبود هورست

19- نبود شخصیتهای اوریک و دوقلوها

20- معرفی سریع اژیهاد به اراگون

21- شروع سریع جنگ و...

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 23:41  توسط   | 

عکس از بازی پدر خوانده

خب دوستان حالا براتون یه والپیپر قشنگ از گاد فادر دارم که می تونید با کلیک روی لینک زیر ببینیدش:

گاد فادر

خب فعلآ خداحافظ فقط نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 23:59  توسط   | 

صد هزار دلار پول خرد

خب همونطور که قول داده بودم یکی از اشعار سیلور استاین رو براتون می زارم و اگه طرفدار پیدا کنه هر دفعه چندتا شعر شو براتون می زارم .

 

 

صد هزار دلار پول خرد

 

یکشنبه بانک رو زدم ,

باید پول هایی که نصیبم شده  ببینین.

تا دوشنبه نتونستم اونا رو به خونه ببرم ,

خب , معلومه , برای اینکه وزنشون خیلی زیاد بود .

 

بالاخره نشستم تا اونا رو یشمرم ,

برام خیلی عجیب بود ,

اون همه سکه گرد کوچولوی قهوه ای ,

جلو چشمام قل می خورن .

 

صد هزار دلار پول خرد دارم ,

دریغ از یک اسکناس یا پول درشت ,

فکر نمی کنم هیچ ادم پولداری ,

مشکل منو داشته باشه .

 

فکر نمی کنم که این

پایا خوبی برای دزدی باشه .

صد هزار دلار پول خرد دارم ,

و هر بار باید یکی از این پول خردها را خرج کنم !

 

استیک باید خیلی خوشمزه باشه ,

طعم ابجو از یادم رفته ,

چه کنم , شاید به من شک کنن ,

وقتی که هشتصد تا سکه برای غذا بپردازم .

 

انگار باید دوباره این پا ان پا بکنم ,

و یک بسته ادامس دیگه برای خودم بخرم ,

خدایا ! صد هزار دلار پول خرد دارم ,

اما مثل بی پول های ولگرد زندگی می کنم !

 

صد هزار دلار پول خرد دارم ,

دریغ از یک اسکناس یا پول درشت ,

فکر نمی کنم هیچ ادم پولداری ,

مشکل منو داشته باشه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 23:29  توسط   | 

معرفی فیلم (فیلم برتر)

خب دوستان همونطور که قبلآ گفته بودم من سعی دارم تا توی این وبلاگ نقد بررسی , خلاصه و... رو از فیلمها بزارم بخاطر همین خیلی فکر کردم که برای شروع چه فیلمی رو بزارم و بهمین خاطر یاد فیلم نجات سرباز رایان افتادم چون هم فیلم خیلی زیبایی هستش و هم جوایز زیادی رو از ان خودش کرده .

 

نجات سرباز رایان

کارگردان : استیون اسپیلبرگ

فیلمنامه : رابرت ادت

 اهنگساز : جان ویلیامز

ژانر : جنگی حادثه ای       محصول امریکا   سال 1998    مدت : 170 دقیقه

بازیگران : تام هنکس – مت دیمون – بری پپر – ادام گلدبرگ – ون دیزل

 

درجنگ جهانی دوم ,سه پسر خانواده ای همزمان کشته می شوند . ارتش تصمیم می گیرد تا پسر چهارم را پیدا کند و سالم به خانه نزد مادرش بازگرداند , اما پسر چهارم پشت خطوط دشمن اسیر است . کاپیتان میلر و افرادش مامور نجات سرباز رایان می شوند و خطرات زیادی را به جان می خرند تا اور به خانه باز گردانند .

 

اسکارها : بهترین کارگردانی , فیلمبرداری , تدوین , صدا , جلوه های صوتی

نامزد اسکار بهترین فیلم , هنرپیشه مرد , فیلمنامه , طراحی صحنه , چهره ارایی , موسیقی (تصنیف)

 

خب دوستان اگه فیلمی مدنظرتونه بگید تا براتون توضیحاتش رو بزارم . راستی یادم رفت بگم فیلم نجات سرباز رایان یکی از پر فروشترین فیلمای جهانه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 23:29  توسط   | 

اراگون

سلام دوستان این پست رو نوشتم که فقط بگم چون من علاقه خاصی به کتاب اراگون دارم اسم این وبلاگ رو اراگون گذاشتم بهمین خاطر سعی می کنم مطالبی در این رابطه هم داشته باشم .

راستی دوستان لطف کنید و نظر بدید باور کنید خیلی خوشحال میشم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 23:28  توسط   | 

زندگی نامه شل سیلور استاین

سلامی دوباره

خب دوستان می خواستم برای شروع شعری رو از شل سیلور استاین بزارم ولی خب دیدم بهتر قبلش خلاصه ای از زندگی نامه سیلور استاین رو بزارم پس قول میدم تو پستهای بعدی شعر رو بزارم پس فعلآ زندگینامه شل سیلور استاین رو بخونید :

 

کوتاه از شل

شلدون الن سیلور استاین شاعر , نویسنده , کاریکاتوریست , اهنگساز و خواننده امریکایی در 25 سپتامبر 1930 در شیکاگو بدنیا امد و در 10 می 1999 بر اثر حمله قلبی , در اتاق خوابش در گذشت .

او یک دختر به اسم شوشانا و یک پسر به اسم ماتیو داشت . شوشانا دختر او در سن یازده سالگی از دنیا رفت .

 ماتیو هم در زمان فوت پدر فقط 12 سال داشت و وارث 20 میلیون دلار دارایی پدرش شد .

شل دوران تحصیل خود را در دبیرستان روزولت گذراند و بعد وارد دانشگاه ناوی پایر شد و به تحصیل در رشته هنر پرداخت ولی یک سال بعد از انجا اخراج شد. بعد به دانشگاه شیکاگو رفت و در رشته هنرهای زیبا تحصیل کرد و پس از ان برای تحصیل در رشته زبان انگلیسی در دانشگاه روزولت نام نویسی کرد .

پس از 3 سال به اجبار به سربازی رفت و دیگر به روزولت بازنگشت. او از اینکه به دانشگاه رفته بود پشیمان بود و می گفت: می توانستم دنیا را ببینم , ولی وقتم را در دانشگاه روز ولت تلف کردم.

در دوران سربازی ,سرباز وظیفه شناسی نبود و اغلب با مافوقانش درگیر می شد.(سپتامبر 1953)

 

برخی از اثار شل:

لافکادیو (شیری که جواب گلوله را با گلوله داد)

جایی که پیاده رو پایان می یابد

نوری در اتاقک زیر شیروانی

درخت بخشنده

بالا افتادن

یک زرافه نصفی

کسی یک کرگدن ارزون نمی خواد؟

در جستجوی قطعه گمشده

اشنایی قطعه گمشده با دایره بزرگ

راهنمای پیشاهنگی عمو شلبی

الفبای عمو شلبی

باغ وحش عمو شلبی

و ...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 23:27  توسط   | 

شروع

 به نام خدا

سلام دوستان اسم من سینا هستش و 16 سالمه و علاقه زیادی به کتاب و فیلم دارم بخاطر همین علاقه مند شدم تا یه وبلاگ بسازم و توش در مورد همین چیزا بنویسم .

البته بگم من هنوز تازه کارم و امیدوارم به کمک شما وبلاگ خوبی رو تاسیس کنم و شما هم با نظراتتون منو خوشحال کنید . من بزودی توی وبلاگ در مورد مسائل زیادی از جمله نقد بررسی فیلم های روز دنیا می پردازم و همینطور داستانهای زیادی رو برای شما توی وبلاگ قرار میدم.

یکی دیگه از اهداف من اینه که لابه لای پست هام ترفندهای جالبی رو که احتیاج به هیچ برنامه ای رو نداره بهتون اموزش بدم . خب امیدوارم بتونم اهدافمو عملی کنم.

                                                                                   پس فعلا خدانگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 23:26  توسط   |